این وبلاگ به نشانی دیگری (www.azda.mihanblog.com )انتقال یافت!!
|
این وبلاگ به نشانی دیگری (www.azda.mihanblog.com )انتقال یافت!!
هیچ وقت بهارو دوست نداشتم حتی همون موقعی که همه ی بچه ها از اومدن عید و عیدی و تعطیلی مدرسه ذوق زده بودن،ولی من یه چیزی ته دلم اذیتم می کرد.
الان هم همونطورم نمی دونم چرا ولی بهار بی قرارم می کنه شاید چون همیشه منتظر بودم، منتظر یه معجزه که با بهار بیاد... روزهای آخر سال حس خاصی رو توی دلم میاره این روزها حس مردن و متولد شدن رو با هم داره مردن درد داره درست مثل متولد شدن... تنها چیزی که از بهار واسم لذت بخشه بوی بهارنارنجه بویی که شاید خیلی ها حتی نمی دونن چیه؟!ولی مست کننده ست! نزدیکی های غروب با یه نسیم که پرده رو تکون میده، بوی بهارنارنج توی تموم خونه می پیچه واقعا بوی عجیبی داره بوی خدا، بوی تازگی، بوی عشق... می دونم که دست های بهار معجزه گره وقتی خاک مرده رو زنده می کنه.کاش بهار قدرت اینو هم داشت که با دم مسیحایی خودش توی دل بعضی از آدم ها بدمه و دلهاشونو زنده کنه! دل هایی که انگار خاک تر از خاک زمینن و خشک تر از شاخه های درخت های سرمازده... بهار که میشه یعنی هیچ زمستونی اونقدر سخت و سرد نیست که دنیارو از اومدن بهار ناامید کنه. خدایا معجزه کن!با بهارت، با عطر بهارنارنج، با آب و آیینه ی سفره هفت سین! خدایا به حرمت پاکی و بی گناهی دقیقه های نیومده ی سال نو، معجزه کن...! برچسب ها :بهار، معجزه,
یادش بخیر
بازی های بچگی من قایم می شدم و تو همیشه پیدام می کردی سال ها از اون روزهای قشنگ می گذره هنوز هم بازی هامون ادامه داره حالا این تویی که قایم شدی توی قلبم اونقدر نزدیک ولی هر چی می گردم پیدات نمی کنم... برچسب ها :بازی ، قلب, دیروز یکی از دوستام واسم یه اس ام اس فرستاد که اگه بهت بگن فقط یه روز دیگه زنده ای سه تا کار مهمی که انجام میدی چیه؟! معمولا وقتی می خوام به اس ام اس های اینجوری جواب بدم اونقدرها فکر نمی کنم ولی ایندفعه واقعا بهش فکر کردم...! اگه به من بگن فقط یه روز دیگه زنده ای خیلی کارها دارم که انجامشون بدم مطمئنم که وقتمو با حلالیت خواستن از این و اون تلف نمی کنم ! چون اول که واقعا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد باید از کی بخوام که منو ببخشه! شاید خیلی خوش بینانه باشه ولی هیچوقت تا حالا توی عمرم دونسته کسی رو آزار ندادم.دوم این که من فکر می کنم بخشیدن باید قلبی باشه شاید یکی بگه منو بخشیده ولی ته دلش هنوز ازم دلخور باشه. به هیچکس نمی گم فقط یه روز دیگه زنده ام چون فایده ای نداره فقط روزشون حروم میشه! توی اون روز صبح زود از خواب بیدار میشم تا طلوع خورشیدو ببینم و یادم بمونه که دنیا بدون من هم می گذره! یکی از کارهایی که دوست دارم انجام بدم اینه که به یاد بچگی ها وسط کوچه جلوی چشم همسایه ی فضولمون هشت خونه بازی کنم!( خسته شدم بس که مودبانه و خانمانه جلوی چشم های اون رفتم و اومدم!!) واسه اون دوستام که نمی تونم ببینمشون زنگ می زنم با دریا و مریم قرار میذاریم تا همدیگه رو ببینیم و یه عالمه تعریف می کنیم و میگیم و می خندیم. پیش خانواده ام که هستم کار خاصی نمی کنم فقط سعی می کنم زبون درازی نکنم! و خوب نگاهشون کنم تا خنده ها و حرفاشون یادم بمونه به مامانم می گم واسم کلم پلوی شیرازی درست کنه تا مزه اش توی اون دنیا هم زیر دندونم باشه!! بعد یه نامه ی بلند بالا واسشون می نویسم و حرف دلم رو به تک تکشون می زنم نامه رو یه جایی میذارم که بتونن پیداش کنن . دوست دارم توی اون روز برم یه جای سرسبز و خوش آب و هوا و اگه تونستم اسب سواری می کنم ( فرض می کنیم که سوارکاری بلدم!!) مطمئنم دیگه اون موقع کینه ای از کسی تو دلم نیست حتی اونی که بهم گفت ببخشمش و من جواب سربالا بهش دادم تا دلش بسوزه...!! اگه فصل گندم زارهای سرسبز باشه که چه بهتر با پای برهنه وسط گندم زارها می دوم و بعد از این که خسته شدم تا اونجایی که بتونم داد می زنم همه ی اون فریادهایی که توی زندگیم دلم می خواست بزنم و نتونستم ... آسمون ، خورشید ، گل ها و پرنده هاو....همه رو دقیق نگاه می کنم تا قشنگی های این دنیا توی خاطرم بمونه آخرین کار هم اینه که غروب خورشیدو تماشا می کنم آخرین غروب دنیا البته واسه من...! نمی دونم چرا ولی حتما گریه می کنم نه واسه این که سفرم تموم شده برای فرصت هایی که از دست دادم و روزهایی که می تونستم ازشون لذت ببرم شاید توی اون روز فایده ای نداشته باشه ولی از خدا می خوام که منو ببخشه به خاطر این که قدر زندگی رو ندونستم واسه فرصتی که از دست رفت و سفری که به آخر رسید و من همه چی رو زیادی جدی گرفتم اونقدر که یادم رفت قدر لحظه هامو بدونم و دعا می کنم که توی اون دنیا تنهام نذاره و اونجام کنارم باشه... از دوستای مجازی هم خداحافظی نمی کنم چون دلشون می گیره ولی به همشون سر می زنم و این شعرو به عنوان پست آخر می نویسم: فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست . . .راستی اگه بهتون بگن فقط یه روز دیگه زنده این شما چه کارهایی می کنین؟! شما نمی توانید چیزی جز سایه تان را ببینید زیرا پشت به خورشید کرده اید... ( جبران خلیل جبران ) راستی چرا ما آدم ها فکر می کنیم خیلی مهم هستیم و از همه بهتریم و یه سر و گردن از همه بالاتریم؟! چرا فکر می کنیم حق همونیه که ما فکر می کنیم و باید له کنیم و تحقیر کنیم و ویران کنیم تا به خواسته هامون برسیم؟ چرا فکر می کنیم از پرنده ها و درخت ها بهتریم؟ چرا وقتی می خوایم یه آدم پست رو توصیف کنیم می گیم مثل حیوون می مونه؟ واقعا حیوون ها بیشتر برای دنیا ضرر دارن یا آدم ها؟! دنیامون شده دنیای خودخواهی ها، هر کسی فکر می کنه فقط اونه که می دونه و فقط اونه که حق داره. چی باعث میشه به هم توهین کنیم، همدیگه رو تحقیر کنیم و ته دلمون هم حسابی از کارمون لذت ببریم؟! اصلا وجدان برای بعضی از آدم ها معنی و مفهوم داره؟ خدایا چی میشه که فقط و فقط خودمون رو می بینیم....؟ نمی دونم بقیه هم مثل من هستن یا نه؟! یه چیزایی توی ذهنم هست که حتی دلم نمی خواد در موردشون فکر کنم یا حرف بزنم! نه واسه این که ناخوشاینده اتفاقا برعکس ، چون اونقدر حس قشنگی رو به دلم میاره که می ترسم...! می ترسم از اینکه زیادی خیالاتی باشم...! همه می گن فکر کن تا بشه در مورد من برعکسه! فکر کنم نمیشه پس سعی می کنم فکر نکنم! از خودم حرصم می گیره وقتی به کسی یا چیزی فکر می کنم که از همون اول، آخرش معلومه. اونقدر دور و بعیده که حتی نمی خوام قسمتی از رویاهام باشه... وقتی که بدونی توی دنیایی از خیال و توهم هستی به هیچ چیز دل نمی بندی و هیچ کس نمی تونه باورهاتو به بازی بگیره نمی خوام باور کنم! بذار باور نکنم حتی ساده ترین حقیقت هارو... بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست ( فاضل نظری ) روزها دارن به سرعت می گذرن تقریبا دو ماه دیگه عیده! انگار همین دیروز سال، تحویل شد... همه میگن قدر جوونی تو بدون هنوز نمی دونم چطور باید قدرشو بدونم؟! توی این سالی که داره به آخر می رسه چی بهم اضافه شد؟ دنیا با سرعت نور می گذره و منتظر هیچ کس نمی مونه می خواد به کجا برسه؟! می خوایم به کجا برسیم....؟! . . . " هر روز که می گذرد نمی دانم یک روز از عمرم کم، یا یک روز به عمرم اضافه می شود..." (گاندی)
گاهی فکر می کنم اگه قرار باشه تو یه جزیره دور افتاده البته نه اونقدرها بکر و دست نخورده مثل فیلم رابینسون کروزوئه! ، زندگی کنم که فقط بتونم چند تا وسایل جزیی رو با خودم داشته باشم چه چیزهایی رو انتخاب می کنم؟ اولین چیزهایی که با خودم می برم کتاب های مورد علاقمه مثل دیوان حافظ و دیوان شعر فروغ فرخزاد ،چندتا عکس از کسایی که دوستشون دارم، چند تا دفتر و قلم واسه نوشتن و ام پی تری پلیر تا بتونم آهنگ هایی رو که واسم خاطره انگیزه گوش بدم. بعضی چیزها هستن که توی دنیای خاطرات سهم زیادی دارن مثلا من عکس ها رو دوست ندارم دیدن عکس ها واسم دردناکه چون همیشه توی اون عکس ها کسایی هستن که دیگه الان پیشم نیستن و عکساشونو که می بینم حس و حال اون لحظه ها یادم میاد و دلم می گیره شاید بیشترین سهم رو توی دنیای خاطرات من ،آهنگ ها دارن. مثلا آهنگ غروب سیاوش قمیشی رو خیلی دوست دارم چون با شنیدنش می رم به یکی از روزهای خوش بچگی روزی که همه ی فامیل دور هم جمع بودن ومن و دختر خاله ام اونقدر این آهنگو گوش دادیم که صدای همه دراومد و خودمون هم حالمون بهم خورد و در نهایت هم یه کل کل حسابی با پسرخاله ام راه انداختیم که استاد راه رفتن روی اعصاب دخترها بود!! آهنگ نقطه سر خط رضا صادقی رو هیچ وقت نمی تونم تا آخر گوش بدم چون منو می بره به شب یلدای دو سال پیش که خاطره ی خوبی از اون شب ندارم. آهنگ صبحت بخیر معین رو که می شنوم یادم میاد به روزی که من و دوستم سمیه آهنگ های در خواستی رادیو فردا رو گوش می دادیم و وقتی این آهنگ پخش شد، سمیه بی مقدمه زد زیر گریه. اون روز توی ذهنم مونده چون تا اون موقع گریه ی دوست صمیمیم رو ندیده بودم و البته بعد از اون روز هم دیگه هیچ وقت ندیدم! ما آدم ها همیشه به خاطراتمون وصلیم انگار جزیی از وجودمون شده به نظر من خاطره ها طعم خرمالوی گس رو میدن ، تلخ و شیرین...فکر نمی کنم بدون خاطره ها زندگی ممکن باشه... همه ما جزیره تنهایی داریم گاهی هم خودمون رو به اونجا تبعید می کنیم . توی تنهایی ها خاطره ها پررنگ تر میشن جالبه همیشه وقتی می خوای از خاطره ها فرار کنی با همه ی ابعادشون روی سرت آوار میشن! ولی یه لحظه هایی هم همون خاطره ها دستت رو می گیرن و امیدو مهمون دلت می کنن... داستان آدم ها و خاطراتشون داستان جالبیه شاید دل بستن به خاطره ها جزیی از وجود ما آدم ها باشه وقتی آخر ماجرا آدم ها خودشون هم خاطره میشن... من به نیروی خواستن اعتقاد دارم خواستن اونقدر نیروی عظیمی داره که می تونه ویرانگر و بی رحم باشه و همه چی رو زیر پاهاش له کنه تا تو بتونی به هدفت برسی من به نیروی خواستن و طلب کردن ایمان دارم وقتی همه ی وجودت یک چیز رو می خواد و زندگیت میشه شبیه یه فلش بزرگ... ولی چرا گاهی هرکاری می کنی نمیشه هر راهی رو که امتحان می کنی بی نتیجه می مونه و همه ی درها یکی یکی به روت بسته میشن؟ مثل این می مونه که توی یه دایره اونقدر دویدی که نفس واست نمونده من به انرژی مثبت اعتقاد دارم به همه ی قانون های بزرگ و کوچیک جذب، از اون هایی که می گه تصور کن تا خلق کنی فکر کن تا بهش برسی پس چرا گاهی همه ی تصوراتت نقش بر آب میشه؟ میگن« زندگی مال ماست نه ما مال زندگی» به این جمله که فکر می کنم از خودم لجم می گیره! که چرا بعضی وقت ها زورم به زندگی نمی رسه و مثل آب خوردن ضربه فنی میشم! درست مثل یه پر که با یه فوت پرواز می کنه... به این فکر می کنم که برای این که ببازی و بعد بسازی فرصت نیست فقط واسه شناختن و ساختن ، کمی فرصت باقیه. به اراده فکر می کنم به سرنوشت، که ما آدم ها همونی هستیم که می خوایم یا اسیر سرنوشتیم؟ اگه انسان جانشین خدا رو زمینه پس باید قدرت خلق کردن داشته باشه و من نمی دونم واسه خلق کردن باید از نیروی دل کمک بگیرم یا نیروی عقل و چقدر سخته که عقل و دل یه راه رو انتخاب کنن... یادم میفته به راحله ( دوستم رو میگم یادش بخیر دیگه پیشم نیست) همیشه به اطمینانی که توی چشماش بود، به صبر و آرامشش حسودیم می شد یه بار علتش رو ازش پرسیدم و فقط یه جمله گفت" با زندگی زورآزمایی نمی کنم" و من نه می خوام بجنگم نه می خوام تسلیم باشم و چقدر پیچیده ست وقتی هم باید تسلیم باشی هم نباشی هم بجنگی و هم نجنگی...ما آدم ها بعد از مدت ها هنوزم در برابر این حریف قدیمی و سرسخت، مبتدی و تازه کاریم شاید قصه ی موسی و خضر قصه ی همه ی ماست همه ی ما شبیه موسائیم پر از بی تابی و سوال... من به نوشتن عادت دارم فکر می کنم بهترین راه تخلیه ی روحی نوشتنه یه وقت هایی نوشته هام میشه خاطرات روزانه یه وقت هایی میشه شکایت نامه و بعضی وقت ها هم درددل. هر چی که می نویسم واسه خودم ارزش داره چون موضوعی بوده که وادار به نوشتن شدم ولی این روزها سوژه هام ته کشیده توی ذهنم پر حرفه ولی واسه کاغذ هیچی ندارم انگار دنیای نوشته های منم دچار روزمره گی شده نمی دونم شاید منم اهل حساب و کتاب شدم و دارم عاقلانه به همه چی نگاه می کنم وقتی همه چی زیادی عاقلانه بشه دیگه هیچی اونقدرها به نظرت جذاب نمیاد، دیگه هیچ اتفاقی خاص نیست ولی من نمی خوام تا این حد عاقل باشم زیادی عاقل بودن هم مثل هر چیز دیگه ای توی این دنیا ویرانگره حتی واسه استفاده از عقل هم تعادل لازمه قرار نیست پشت هر اتفاقی دلیلی باشه گاهی بی دلیلی قانع کننده ترین دلیل دنیاست اهل حساب و چرتکه که بشی حتی سوژه ها واسه زندگی کردن هم گم میشن تا چه برسه به نوشتن... پی نوشت: اگه سوژه ای به ذهنتون می رسه بگین شاید این چشمه ی خشکیده ی قلم ما هم جوشید!! پی نوشت بارونی: پاییز تموم شد و بارون نیومد دیگه کم کم دارم فراموش می کنم که روزای بارونی چه حسی داره انگار آسمون باهامون قهره...کاشکی یکی بود مارو با هم آشتی می داد...! این که میگن دنیا مثل کوه می مونه واقعا بی ربط نیست هر کاری می کنیم مثل صدای تو کوه به طرفمون برمی گرده یا مثل قانون کنش و واکنش نیوتن که یه مدتیه عجیب بهش گیر دادم!! این که هر عمل یه عکس العملی داره راستی چرا خدا همچین قانونی رو آفریده؟ همه ی بدجنسی ها ، خرابکاری ها و زیر آب زدن ها ، نفرت ها و حرفهای بد و دروغ های بزرگ و کوچیک می چرخن و می چرخن و دوباره به خودمون برمی گردن خنده داره ما فکر می کنیم دیگران رو اذیت می کنیم ولی درواقع داریم خودمون رو آزار میدیم شاید واسه همینه که خدا میگه هیچ کس به اندازه انسان در حق خودش زیانکار نیست... واقعا از دستم در رفته تعداد روزها و ماه هایی که دونسته و ندونسته خودم رو آزار دادم وقتی از کسی دلخور بودم و نتونستم ببخشمش وقتی کینه رو تو دلم کاشتم و نتونستم ریشه کنش کنم وقتی دروغ گفتم و اسمش رو گذاشتم دروغ مصلحتی و وجدانم رو راحت کردم... توی تموم اون لحظه ها قلبم بهم می گفت که دارم اشتباه می کنم ولی ما آدم ها معمولا اجازه ی حرف زدن رو به قلبهامون نمی دیم اونقدر که دیگه حرف نمی زنن و چه ترسناکه روزی که قلبهامون اعتصاب کنن و برای همیشه ساکت بمونن...
محرم که میشه حال و هوای خیابون ها و کوچه ها و حتی بعضی از آدم ها عوض میشه نمی دونم چه خاصیتی داره؟ نمی دونم چه اسمی رو میشه روش گذاشت؟ شاید غم شیرین! این عزاداری با همه ی عزاداری ها فرق می کنه وقتی شروع میشه دلت می گیره وقتی تموم هم میشه بازم دلت می گیره عاشورا از اون موردهایی که فکر کردن به اون واسم رمزآلوده یه چیزی توش هست که درک نمیشه انگار قلب آدم گنجایشش رو نداره... از محرم فقط گریه و زاری کردن رو به ما یاد دادن و معنای اصلی پشت این گریه پنهان شده شاید باید پنهان می شد!! و معنای اصلی عاشورا چیزی به جز این نیست که با افتخار مردن بهتر از زندگی زیر طوق ظلمه به نظر من امام حسین مظلوم نبود و اگر بود با چند نفر انگشت شمار در برابر چندهزار نفر نمی ایستاد... حماسه عاشورا نه یه جنگ بود واسه دفاع کردن از کشور و سرزمین آبا و اجدادی که اگر چه ارزشمنده ولی یه حس غریزیه که حتی پرنده ها هم از لونه شون در برابر یه متجاوز دفاع می کنن و نه یه قیام برای براندازی حکومت و نه یه جنگ به امید پیروزی و زنده موندن. عاشورا یه قیام بود فقط برای مردن و قشنگ ترین معنای آزادی یعنی همین. یعنی همون جمله معروف میثم تمار که توی سریال مختارنامه بارها تکرار شد: یا منصور امت ( ای پیروزی دهنده مرا بمیران) آسمون ابری ، صدای انگشتای بارون روی شیشه ، بوی خاک ، گرمای خونه و یه استکان چای داغ ... و زندگی یعنی این... چقدر این روزها بارون واژه غریبی شده شاید اونقدر روحمون آلوده ست که حتی قطره های بارون رو هم ناامید کردیم... باران باشد تو باشی یک خیابان بی انتها باشد به دنیا می گویم...خداحافظ! ( گروس عبدالملکیان ) اول نوشت:آپ این هفته نوشته خودم نیست و به قلم یکی از دوستای خوبمه به آدرس www.clutch.blogfa.com من آن زمان به دنیا آمدم که نان گران بود و جان ارزان ، آب گروی نقدینگی ، مادرم خسته از تن فروشی ، و خواهرم در بستر مرگ در خیالش لباس سپید عروسک بی سرش بر تن . . . دیروز نزدیکی های غروب یه کبوتر سفید اومد و نشست روی بالکن خونه.آروم آروم نزدیکش شدم ولی نترسید و بازم به راه رفتنش ادامه دادنمی دونم از کجا اومده بود چون تقریبا بعیده که اون دور و برها کسی کبوتر داشته باشه فکر کردم شاید گرسنه باشه یه مشت برنج واسش پاشیدم و یه خورده آب گذاشتم جلوش و بعدم مثل کبوتر ندیده ها! دستمو گذاشتم زیر چونم و زل زدم بهش. یادم افتاد به اون ترانه معروف فریدون ولی این کبوتر هیچ عجله ای واسه پریدن نداشت با طمانینه و حوصله دونه به دونه برنج ها رو خورد بعد هم رفت سراغ ظرف آب. تا حالا با این دقت به کبوتر ها نگاه نکرده بودم به نظر من که تجسم کاملی هستن از زیبایی و معصومیت با یه جفت چشم سیاه و عمیق اونقدر معصوم به نظر می رسید که دلم می خواست این حس معصومیتش رو لمس کنم. فکر کنم جنس معصومیت هم مثل حس لمس کبوتر می مونه نرم و لطیف و رویایی... راستی چی میشه که کبوترها وقتی به صاحباشون دل می بندن هر چی آزادشون می کنی بازم برمی گردن تو قفس پیش صاحبشون؟ خیلی عجیبه که یه پرنده که همه زندگیش توی پروازش خلاصه میشه حاضره از آزادیش بگذره ! خیلی ها می گن کبوتر ها اول اهلی و بعد وابسته میشن ولی چی باعث میشه که یه پرنده اهلی شدنش رو با آزادیش معامله کنه؟ وقتی حق انتخاب داره وقتی می تونه بره و دیگه برنگرده... همون طور که به کبوتر زل زده بودم به این فکر می کردم که چرا یه پرنده میشه کبوتر و یکی میشه کرکس؟ یکی نشونه معصومیت و یکی نشونه قساوت ؟ نمی دونم حس لمس کردن کرکس چه جوریه شاید مثل حس کردن کینه و سنگدلی آدم ها نفرت انگیز باشه حتی فکر این که کرکس ها هم عاشق بشن خنده داره... وقتی رفتم توی خونه دنبالم اومد توی اتاق و یه نگاه به در و دیوار خونه کرد و یه نگاه به من و دوباره برگشت و این بار پر گرفت و رفت . شاید دلش هوای قفسش رو کرده بود شاید اونم یکی از همون کبوترهای عاشقی بود که هر جا باشن بازم برمی گردن پیش صاحبشون. تا حالا اینجوری بهش فکر نکرده بودم راستی که چه قصه غریبیه قصه کبوتر و قفس و دل بستگیش... هفت بار خویشتنم را حقیر و کوچک پنداشتم: آن هنگام که ذلت را بر تن می کرد تا بالاتر رود . و آن هنگام که در برابر اخلاص دیگران پرواز می کرد. و آن هنگام که در برابر دشوار و آسان ، آسان را انتخاب کرد. و آن هنگام که مرتکب گناهی شدم و او برای تسلی خاطر گفت: " دیگران نیز چنین گناهی را انجام می دهند. " و آن هنگام که متوجه سستی و ناتوانی او شدم اما شکیبایی را به قدرت نسبت داد. و آن هنگام که نقاب زشتی را بر چهره انداخت. و آن هنگام که آواز مدح و ستایش را خواند و آن را فضیلت با ارزش خواند. ( جبران خلیل جبران ) پی نوشت1: دور و برمون پر شده از آدم هایی که حاضرن با تعریف و تمجید الکی و تو خالی خفه بشن ولی تحمل یه انتقاد کوچیک رو ندارن! پی نوشت2:گاهی فکر می کنم دعا کردن چه چیز خوبیه اگه دعا نبود ما دلمونو به چی خوش می کردیم!! چقدر بلاتکلیفی بده مثل این میمونه که بین زمین و آسمونی یه لحظه پر از امید و لحظه ی بعد تو اوج ناامیدی انگار چند تا نقطه چین میشی بین بودن و نبودن وقتی همه چی هم دوره و هم نزدیک مثل برزخ می مونه... به خودم قول داده بودم اعتماد کردن رو یاد بگیرم ولی بازم یادم میره،یادم میره که هر کاری از دست تو برمیاد یادم میره که تو مطمئن ترین دوست دنیایی برای چی باید غصه بخورم؟ تو اینجایی و فقط کافیه دستم رو بذارم توی دستات تا تو لبخند بزنی و من گرم بشم تا باد بیاد و همه ی غصه هامو ببره. دلم می خواد با همه ی وجودم باور کنم که تو هستی همین جا،همین نزدیکی اونقدر نزدیک که هیچ کس دیگه ای نمی تونه نزدیک تر از این به من باشه تو هستی همین جا جایی بین قلب و دلم خدایا همین جا بمون که حس بودنت آرامش بخش ترین حس دنیاست... منو در گیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه تا سکوت هر شب من با هجومت روبه رو شه بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همینجاست منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم دیروز روز بزرگداشت کوروش کبیر بود روزی که توی بیشتر تقویم های کشورهای مختلف ثبت شده دلیل این رو که چرا این روز توی تقویم ما نیست ،کسی نمی دونه!!! اما احتمالا به همون دلیله که بخش مربوط به تاریخ هخامنشی از کتاب های تاریخ دوره راهنمایی حذف شده!! خودمو آماده کرده بودم که توی این روز کنار مقبره کوروش کبیر باشم پز پاسارگاد رفتنمو چند روز پیش به یکی از دوستای دنیای مجازی داده بودم تا دلش رو بسوزونم!! و اونم اعتراف کرد که دلش سوخته از این که نمی تونه واسه اون روز اونجا باشه! اما آجی جونم همه ی برنامه هامونو بهم زد و حالا من فکر می کنم که آه دوستم منو گرفت! و حسرت رفتن به پاسارگاد توی این روز به دلم موند! وقتی اولین بار ترجمه وصیت نامه کوروش کبیرو خوندم واقعا واسم عجیب بود یعنی درک اینهمه مهر و عدالت یه پادشاه که امپراطوری عظیمی رو اداره می کرده یه خورده سخته یه قسمت از متن وصیت نامه شو اینجا واستون می نویسم: " فرزندان من! دوستان من! اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته ام . من آن را با نشانه های آشکار دریافته ام مرگ چیزی است شبیه خواب. از خدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.همیشه نیروی من افزون گشته است آنچنان که هم امروز نیز احساس نمی کنم که از هنگام جوانی ناتوان ترم.من دوستان را به خاطر نیکویی های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خویش دیده ام. زادگاه من بخش کوچکی از جهان بود. من آن را اکنون سربلند و بلند پایه باز می گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. تو کمبوجیه مپندار که عصای زرین پادشاهی تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یکرنگ برای پادشاه عصای مطمئن تری هستند. همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید. از کژی و ناروایی بترسید.اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم. نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت. پس از مرگم بدنم را مومیایی نکنید. زودتر آن را در آغوش پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد. چه افتخاری برای انسان بالاتر از این که بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود." پی نوشت: نتیجه اخلاقی این پست میشه همون قانون معروف کنش و واکنش جناب نیوتن ، دل دوستت رو نسوزون تا دلت نسوزه!! ابر آمد باران رسید و مردی از میانه راه برگشت تا تو برگردی از ابتدای کوچه که باران بهانه خوبیست تا زیر چتر من بیایی تا انتهای عشق قول می دهم ترست که بریزد تمام پیاده رو های سال بوی باران بگیرد... ( م . ن ) پی نوشت1:دلم یه بارون حسابی می خواد از اون بارون هایی که اونقدر زیرش راه برم که حتی پوست تنم هم خیس بشه خدایا چرا آسمونت باهامون قهره؟؟ پی نوشت2 :غروب های پاییز جون میده واسه تنهایی قدم زدن و فکر کردن ولی به نظر شما میشه دم غروب، تو یه جای خلوت اونم تنهایی قدم زد؟؟ گاهی چقدر دختر بودن کلافه کننده ست... توی این روزهای تردید و امید دلم برای کسی یا چیزی تنگ میشه که نمی دونم کیه یا کجاست؟ دوست دارم از اینجا تا ته دنیا قدم بزنم مثل وقت هایی که بی قرارم و هیچی مثل قدم زدن آرومم نمی کنه اون چیه تو دل آدم ها که به هر کجا که برسی یا با هر کسی که باشی بازم جاش خالیه؟این جای خالی با کی یا چی پر میشه؟ خوب که فکر می کنم می بینم هر چی بزرگ تر میشم این حفره بزرگ تر میشه و این حس دلتنگی مبهم بیشتر به روزهای بچگی که نگاه می کنم نه این حفره تو دلم بود و نه این دلتنگی می ترسم نکنه یه چیزی از روحم یا قلبم رو توی اون روزهای رنگی جا گذاشته باشم یه جایی که دیگه نمی تونم پیداش کنم نکنه منم شدم مثل همه اون آدم هایی که ازشون می ترسم!؟ اونهایی که اونقدر توی دنیای بزرگسالی شون غرق میشن که انگار هیچوقت بچگی نکردن! بعضی ها با گذشته هاشون زندگی می کنن و بعضی ها به آینده ای دلخوشن که انگار هیچوقت نمی رسه ولی من هر چی نگاه می کنم گذشته ها قشنگ ترن چون همیشه فکر می کنم همه چی اولش خوبه نمی گم خسته ام که نیستم حرف من درباره ی روزهای آغازه همون روزهایی که هیچ نقابی روی صورت هامون نبود وقتی قهر و آشتی هامون یه دقیقه بیشتر طول نمی کشید روزهایی که صداقت محض بود و فقط حقیقت... وقتی بچه ایم خود خودمونیم بدون هیچ نقابی ولی حالا که بزرگ شدیم یه عالمه نقاب داریم واسه روزها و آدم های مختلف. وقتی بچه بودیم اونقدر دلامون بزرگ بود که با یه عروسک فکر می کردیم دنیا مال ماست ولی حالا که بزرگیم اونقدر دلامون کوچیکه که اگه همه ی دنیارو هم داشته باشیم باز هم دلتنگیم. وقتی بچه ایم فقط با دلامون زندگی می کنیم ولی حالا که بزرگ شدیم و مثلا عاقلیم!! حتی برای احساساتمون هم معادله طرح می کنیم. چقدر این روزها دلم هوای دنیای کودکی رو کرده دنیایی که هیچ باید و نبایدی نداشت و هنوز عشق زیر رنگ عادت زنگ نزده بود دنیایی که رنجوندن گناه بزرگی بود و قسم خوردن به جون همدیگه کار آسونی نبود... راستی که چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده... سال ها کوچه ی دل رهگذر خاطره بود یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر |